ايكس بت
كانال بانك ورزش
املاك دلتا
تازه‌ترین
کد خبر: 478539 | تاریخ مخابره: ۱۳۹۷/۷/۱۸ - 23:32
مرگ، ما را بو مي‌كشد

مرگ، ما را بو مي‌كشد

بانک ورزش- رسول بهروش

خبر فوت بهرام شفيع، ناگهان سيل منتقدان او را به حاميان پرمحبت تبديل كرد و البته كه اين مهم‌ترين خاصيت «مرگ» در ايران است. اينجا عادت داريم آدم‌هاي زنده را از سياه‌ترين زوايه ممكن ببينيم و درگذشتگان را با سفيدترين صورت ممكن به ياد بياوريم. در اين سال‌ها خرده‌هاي زيادي از مرحوم شفيع گرفته شد؛ از حضور عجيبش در فدراسيون هاكي تا اجراي مستمر «ورزش و مردم» كه سال‌ها بود اثرگذاري مورد انتظار از يك برنامه تلويزيوني را نداشت. با اين وجود شوك حزن‌آلود فصل خزان باعث شد كاربران فضاي مجازي، دوره ميانسالي بهرام‌خان را ناديده بگيرند و متن‌هاي غم‌انگيزشان را با عكس‌هايي از روزگار جواني او منتشر كنند؛ تصاويري از آن دوران كه ورزش‌ومردم در كنار ديدني‌ها، يكشنبه‌ها را به بهترين شب هفته براي مردم محروم و زجركشيده ايران تبديل مي‌كرد. صد البته كه همان هم كافي است تا «روحش شاد» بلندي بدرقه راه آقاي صدا مخملي كنيم و برايش آرامش ابدي بطلبيم.

وداع شفيع اما از زاويه ديگري، غير از شخصيت خود او قابل تامل است؛ اينكه حالا كم‌كم آدم‌هايي از بين ما مي‌روند كه كودكي، نوجواني و جواني ما را ساختند، كساني كه مو به مو مي‌شناسيم‌شان و با آنها خاطره داريم. هرم سني جامعه ايران طوري است كه متولدين دهه پنجاه و شصت، يك پيك جمعيتي چشمگير را تشكيل مي‌دهند. همين پيك است كه سرنوشت خيلي از ما را به هم گره زده؛ ما كه با هم آمديم، با هم درد كشيديم، با هم در مدارس شيفتي و پشت نيمكت‌هاي سه نفره نشستيم، با هم فوتبال شرطي سر كيك و نوشابه زديم، با هم در رقابت نفسگير و غيرممكن قبولي در كنكور شركت كرديم، با هم كچل كرديم و سرباز شديم و با هم استرس نان در آوردن در اقتصاد نازاي مملكت را به جان كشيديم. اين جماعت، خيلي از خاطرات و دلخوشي‌هاي كوچك‌شان هم با هم مشترك است و  حالا به اقتضاي طبيعت، كم‌كم فصل وداع خاطره‌سازان مي‌رسد. همين نسل است كه وقتي اسم بهرام شفيع را مي‌شنود، ياد يك هفته انتظار براي تماشاي سه دقيقه هايلايت از بازي‌هاي ليگي مي‌افتد و ته دلش را غبار مي‌گيرد. همين نسل است كه وقتي منصور پورحيدري پر مي‌كشد، ياد همه «هشت دست» زدن‌هاي روي سكو مي‌افتد و دست تكان دادن‌هاي موقرانه مرد موفرفري پيش چشمش مي‌آيد. همين نسل است كه خبر ابدي شدن بهرام زند را با صداي كاراكتر افسانه‌اي شرلوك هلمز به ياد مي‌آورد و فقدان حسين عرفاني، او را به عصر تماشاي مجموعه كارهاي دیتر هالروردن در تلويزيون‌هاي 14 اينچ خانگي مي‌برد؛ به روزگاري كه تلويزيون هيچ شب عيدي را براي بازپخش «دي‌دي و ارثيه فاميلي» از دست نمي‌داد و همه ما مبهوت مي‌شديم از جادوي مردي كه يك‌تنه به جاي هفت نفر حرف مي‌زد.

اين روزها خدا بيامرزي دادن‌هاي‌مان سوزناك‌تر از هميشه شده است. حالا هر بار كه خبر كوچ يك ستاره را مي‌شنويم، انگار بخشي از وجود خودمان ويران شده و به بايگاني تاريخ پيوسته است. اين يعني مرگ دارد ما را بو مي‌كشد و قدم به قدم نزديك‌تر مي‌شود. البته كه مرگ نوبتي نيست و شايد خيلي از ما پيك اجل را بدون صف سر بكشيم، اما اگر قرار به طي شدن روند طبيعي باشد، سال‌هاي سخت‌تر از اين در انتظارمان خواهد بود؛ روزهايي كه بايد سفر ابدي اسطوره‌هاي پا به سن گذاشته ورزش و هنر را تماشا كنيم و دردمندانه براي‌شان دست تكان بدهيم. نه براي آنها، كه براي روزگار سپري شده خودمان؛ روزهايي كه رفتند و هرگز هم بر نمي‌گردند.

* همشهری ورزشی

كانال بانك ورزش

دیدگاه‌های دیگران

|
مخالف 27 - 4 موافق
گذشت کنیم از دشمنی های جهت دار این آقا با سپاهان و اصفهان و جهت دادن به برنامه با طرفداری از تیم محبوبش..
گ
گودرز(تاج کبیر_تیم اول ایران) |
مخالف 9 - 7 موافق
ما ایرانی ها زنده کش و مرده پرستیم.ما دهه شصتی ها هنوز هم فوتبال رو با صدای استاد شفیع به خاطر میاریم تو روزگاری که ۲۰ نفری جلوی تلویزیون سیاه و سفید مینشستیم و لذت زندگی رو تو فوتبال جستجو میکردیم...روحت شاد بهرام خان شفیع عزیز
ف
ف دال |
مخالف 6 - 22 موافق
آقا، داغ دل‌مونو تازه کردی! شاید به‌جرئت بشه ادعا کرد مظلوم‌ترین و ستمدیده‌ترین و درعوض، مقاوم‌ترین نسل بشر متولدین دهه 50 هستن، بخصوص بعد از بهمن 57! (البته خودمو نمی‌گما، من حس می‌کنم تازه 16 سالمه!) این بندگان خدا طفولیت‌شون مصادف شد با تغییر تاریخ و حکومت این مملکت (بنابراین حتی لحظه‌ای از دوران طاغوت! رو تجربه نکردن، متأسفانه البته ;)) کودکی‌شون مصادف شد با دوران پرالتهاب و پرمصیبت جنگ، کودکی رو در نظر بگیرید که همزمان 3 برادرش در خط مقدم بودن. می‌تونید حس اون خونواده رو تصور کنید؟ اضطراب و استرس‌شون هنگام پخش خبر رادیو رو؟ صبح جمعه با هزار التماس ابوی رو می‌فرستادن نوبت نمره (حموم) بگیره که بتونن سال 64 ساعت 2 ظهر جمعه کارتون و بخصوص «پسر شجاع» ببینن اما امون از کمبود کپسول 11 کیلوییِ پرسی و بوتان و اون زردا (ایران)گاز! از شانس نیک‌شون، حول‌حوش 2 نوبت‌شون می‌شد و کارتون، پـــَــــرررر! حالا باز جای شکر داشت اگه با ابوی این افتخار نصیب‌شون می‌شد! چون اگه والده مکرمه می‌بردشون حموم، کارتون و خانم رضایی/خامنه که پر، هیچ، می‌بایست قید فیلم سینمایی ظهر جمعه و سریال بعدش.. {ادامه}
ف
ف دال |
مخالف 4 - 18 موافق
{ادامه}.. سریال بعدش، یعنی مادرشوهرِ صحرا! (پاییزان) و ایزما ملاقه (بادبان‌های برافراشته) رو هم می‌زدن! مگه ول‌کن شستن و تبخیر! بچه‌ها می‌شدن! دو یا سه دور لیف + سنگ پا + یکی، دو بار کیسه(!!!) + یه دور دیگه لیف (برای محکم‌کاری!) + در آخر هم یک یا دو مرتبه (به‌فراخور میزان چربی سر!) شامپو! بگذریم.. نوجوونی‌شون هم همزمان شد با دوران پراختناق و خفقان پساجنگ و تحمل نوع جدیدی از غداره‌بندهایی که البته ظاهر ارزشی داشتن! یکی‌شون رو می‌شناسم که لباس فرم مدرسه‌ راهنمایی‌شون لباس نظامی بود! تا مراسم صبح‌گاه (شامل قرائت قرآن و دعای حماسی صف و و و..) ساعت 9 وبعد کلی سگ‌لرزه می‌رسیدن داخل کلاس تا یهو مدیر سابقا نظامی عشقش بکشه معلم حرفه‌وفن رو از کلاس بیرون کنه تا درس نظامی و استراتژی جنگ‌های چریکی و ایذایی بده! خلاصه سرتونو درد نیارم، باز این دهه 60ای‌ها یه جنبشی راه انداختن و به‌نوعی احقاق حق می‌کنن اما دهه 50ـی‌ها گویا وصله‌ی ناجور این مملکت‌ان! مظلوم.. مظلوم.. مظلوم.. باز خداروشکر که همین فوتبال نیم‌بند رو با ارفاق! دهه 60 و 70 داشتن وگرنه که... باز هم بگذریم. یاهو
خ
خخخخخ
مخالف 17 - 4 موافق
چی میگی دادا؟؟؟؟
ب
باز هم بنویس ....
مخالف 15 - 3 موافق
ما هم میخونیم ولی کلا بی نمک بود
ا
اسپانسر شورت
مخالف 2 - 5 موافق
نه الان،ولی بزودی میفهمید که معنی این حرفهای فامیل عزیز چیست.اینطور که پیداست بزرگان خیال برگشت به دهه طلایی(!) ۶۰ را دارند!
ا
اسپانسر شورت |
مخالف 2 - 4 موافق
عجب دوران هولناکی بود فامیل جان.کسی که آن دوران را به چشم ندیده باشه اساسا نمیتونه درک کنه جهنم جنگ و اختناق یعنی چه.بدتر از همه این حس بود که این اوضاع تقصیر خود ما(لااقل متولدان دهه ۳۰ و ۴۰) بوده و همانها بودند که بهشت ذهن آشفته خودشان را روی زمین محقق کرده بودند! ما دهه ۵۰‌ها نابود شدیم نابود.اگر عشقم به پرسپولیس نبود قطعا دیوانه میشدم یا سکته میکردم.خدا شکر میکنم این تن خسته و روان مجروح را به ساحل سانتا مونیکا رساندم تا بلکه یک سوم آخر عمرم(با ارفاق) را در یک جامعه عادی بگذرانم...

ارسال دیدگاه شما

بانك ورزش خشکشویی آنلاین بخار بچه هاي آسمان تن زيپ كمپو ظریف بار